دوباره اومدم ، بعد از یه غیبت چند ماهه
من خوبم مهدی هم خوبه ، شما چطورین خوبین؟
این چند وقته اصلا" وقت نکردم بیام الانم دلم تنگیده بود
یه خبر جالب
به مناسبت انتخابات اکانت مفتی می دن البته فقط شهر ما اینقد پیشرفته است
یه خبر دیگه من و مهدی یه فروشگاه وسایل فانتزی زدیم یک ماهه که شروع کردیم این چند وقته اینقدر درگیرش شدیم که هر دومون یه جورایی بداخلاق و بی حوصله شدیم
یه جورایی از اینکه این پیشنهادو به مهدی دادم پشیمونم
ای زندگی سیرم ازت
آی زندگی میم میرمو
عمرمو می گیرم ازت
...
این غصه های لعنتی
از خنده دورم می کنن
این نفسای بی هدف
زنده به گورم می کنن
...
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخر
فرشته مردن من
منو از اینجا می بره
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت تلافی از همه است
وای دنیا بیزارم ازت
داره پاییز میشه ، اینو چند روز پیش فهمیدم...
همون روزی که غروبش دلم گرفت ، همون غروبی که ابرا اینقدر اومدن پایین که نفسم
داشت بند میومد...
همون غروبی که شبش رفتم خونه ی پیر ترین مامان بزرگ دنیا ، همون مامان بزرگی
که از وقتی یادمه...
یعنی از همون دو ،سه سالگی از همه پیر تر بوده . همونی که پیریش ناراحتم می کرد
مثل الان که از پاییزناراحتم ...
داره پاییز میشه ، اینو چند روز پیش فهمیدم...
همون روزی که یادم افتاد وقتی بچه بودم... با همون اتوکوچولوئم چه قدر با دقت اتوش
می کردم...همون روزا که تازه کشف کرده بودم که اتو چروکارو صاف میکنه...همون
چروکایی که هیچ وقت نفهمیدم چرا تو عکسای قدیمیش نیست...همون روزایی که
نتونستم جلوی پیریش رو بگیرم همون طور که الان جلوی پاییز رو...
داره پاییز میشه، اینوچند روز پیش فهمیدم ...
همون روز که شبش وقتی داشتم میرفتم خونه ی پیرترین مامان بزرگ دنیا یه برگ
افتاد جلو پام... همون برگی که دیگه سبزنبود...
همون شبی که پیرترین مامان بزرگ دنیا میگفت: نمیدونم چرا دستام درد می کنه؟
چراش رو خودش هم نفهمیده بود . نمیدونست تو 85 سالگی چرا باید دستاش درد
بگیره... مثل اونوقت که من نمیدونستم چرا با اتو کوچولوئه نمیتونم چروکاشو صاف
کنم...، مثل همین حالا که نمیفهمم اگه درخت نخواد برگاش بریزه، اگه برگا نخوان زرد
شن،اگه من نخوام پاییز شه ... باید چی کار کرد؟
داره پاییز میشه ، اینو چند روز پیش فهمیدم...
همون روزی که شبش وقتی داشتم از خونه ی پیرترین مامان بزرگ دنیا میومدم
بغض گلومو فشارداد،همون گلویی که مال من بود همون منی که یه روز قرار بود پیر
بشه...
داره پاییز میشه ، اینو چند روز پیش فهمیدم ...
همون روزی که شبش موقع خواب فکر کردم اگه پیر ترین مامان بزرگ دنیا از درد
خوابش نبره چی کار باید بکنه؟ همون دردی که تو دستاش بود همون دستایی که دیگه
به دردش نمیخورد...
داره پاییز میشه ، اینو چند روز پیش فهمیدم...
همون روزی که فرداش وقت اذان یکی داشت دوباره واسم تکرار میکرد من
بزرگترم.... همونی که خودش مواظب پیر ترین مامان بزرگ دنیا بود ...
همون موقعی که یادم افتاد به غیر از خودش کسی نمیتونه بفهمه چرا ... همون چرایی
که هیچ وقت به من نگفت چرا هر سال برگا زرد میشن؟
سلام ،خوبیـــــــــــــــــــــــــــــــن؟
منم خوبم ، مهدی هم خوبه
عسیسم واسه انتخاب واحدش دیروز اومد ، الانم توی راهه داره میره خونشون ...
هنوز نرفته دلم براش یه ذره شده
کاش خونشون همین جا بود... یا نه ...کاش خونه ما اونجا بود
پ.ن1 : یه خبر خوش ،ساختمان داده ها رو پاس شدم ،دنیا و استاد روستازاده
پ.ن 2: معدلم شد
...،یعنی یک نمره بیشتر از ترم قبل
عجب!!!!چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
سلام خدای خوبم ، چقدر کم دارمت
به تو نگم به کی بگم
این روزا دارم می میرم
دعا کنون ،گریه کنون سرمو بالا می گیرم...
به هیچ قیمتی نمی ذارم یکی مهدی رو ازم بگیره
به من چه بعد از دو سال تازه یادش افتاده
مهدی هست ؟؟؟؟!!!!! 
مهدی مال منه ،عشق منه ،زندگی منه ...منم عشق مهدیم منم مال مهدیم
بابایی فکر مهدی منو از سرش بیروووووووووووون کن ،خواهش می کنم .
پ.ن ۱ :خدای خوبم خب یکی بهتر از مهدی براش پیدا کن ،بذار مهدی بمونه واسه من ![]()
پ.ن۲ : الان کلاسم تموم شد ، از آقای امامی خوشم نمی یاد بداخلاقه ، تازه یه جوری نگاه
می کنه
یکی بهش بگه من عســــــــــــــــــــــــــــــــیســـــــــــــــــــــــم دارم
پ.ن۳: دلم واست یه ذره شده عمو مهدی
می خوامت واسه همیشه
من اومدم وای که چقدر این چند وقته خسته شدم ،اینقدر سرم شلوغ بود که حتی نتونستم بیام نت
اما حالا دیگه تموم شد
عسیسم دو دفه اومد ، یه بار واسه خونه شون اومد ،
طفلک اینقدر خسته شد که نگو ،کلی دنبال خونه گشت و مث همیشه موفق شد ... الانم خونشونه ،همش یه هفته اس که رفته اما انگار یه ساله که ندیدمش![]()
پ.ن کلاسام تموم شد (آزاااااااااااااااااااادی سلام )
پ.ن کلاس vb می رم امروز جلسه دومش بود ،یه برنامه نوشــــــــــــــــــــــــــــتم
( موفقیت سلااااااااااااااام )
مهدی خوبم
، مطمئنم الان خوابی ... اما من بیدارم
آخه فردا امتحان اولین ترم زبان ترکی دارم
،
باید تمرین کنم توی این امتحان باید 20 بشم خوشگلم![]()
و برای صدمین بار شعر زیبای سیاوش رو بهت تقدیم می کنم ![]()
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات
غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مث خواب
حتی با بو سه می شکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی
و مث همیشه با دلی پر از دلتنگی
دوست دارم، دوست دارم ،
دوست دارم، دوست دارم،
دوست دارم ، دوست دارم،
دوست دارم، دوست دارم ،
دوست دارم، دوست دارم،
دوست دارم ، دوست دارم،
دوست دارم ، دوست دارم،
دوست دارم، دوست دارم ،
دوست دارم بیشتر از همه ی دنیا
مهدی ... روز به روز بیشتر دلبسته ات می شم
تو همیشه برام تک بودی![]()
اخلاقت ، کارات ، حرفات ![]()
روحیه دادنت ، همه وهمه همیشه تک بودی![]()
![]()
پ.ن :چقدردستاتو کم دارم ، الان ...
تازه یه روز گذشته و تا اولین دیدارمون 13 روز مونده چقدر سخته انتظار ![]()
هر روز یه مشکلی داره امروزم نمی شه صفحه نظراتو باز کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام
این روزا اینقدر خسته ام که حتی شبا هم نمی تونم راحت باشم ، نمی دونم چی شده ، چیکار کردم ، کجای کارام اشتباه بوده
بدجوری افتادم تو ناراحتی
دلم داره می ترکه ، به کی بگم خداااااااااااااااااااااااااااااااااا
به مهدی نمی تونم بگم ، چون امتحان داره و از این مهمتر ، نمی خوام ناراحت بشه
اون نباید به خاطر من ، به خاطر مسایلی که اصلا" بهش مربوط نمی شه غصه بخوره
![]()
پ.ن : اگه از بغض خفه شدم ، مردم ...... به مهدی بگین نمی خواستم خنده های همیشگی مون خراب بشن واسه همین بهش هیچی نگفتم .
پ.ن : بابایی کـــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک ![]()
روزای سختی رو دارم می گذرونم ، شاید سخت تر از همیشه
همه اش 10 روز دیگه مهدیم اینجاست ، من نمی خوام بره ... ![]()
نمی خوام 3 ماه منتظر بمونم ...چرا هیشکی نمی فهمه ؟؟؟؟؟؟؟![]()
پ.ن نذاشتم مهدی از ناراحتیم چیزی بفهمه
پ.ن دارم می رم سرکار ، یه مربی کامپیوتر و مسئول امور کامپیوتری توی یه دبستان غیر انتفاعی ... تصور کن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن از آدمای کودنی که فکر می کنن با یه تلفن می تونن برن تو اعصاب حالم بهم می خوره
* * * * *![]()
نرو
تو که می دونی من بی تو
تو بی من
یعنی حسرت
تو که می دونی
بی جواب می مونه عشق و عادت
تو که می دونی کم می شم
تو که می دونی کم می شی
تو که می دونی هم آغوش غم می شی پس نرو
نرو نروووووووووووووووووو
* * * * *






